چند شب پیش بی حوصله از درس خوندن سری به نت زدم . با نسیم چت می کردم که برام یک لینک جالب فرستاد ... یک ویدیو از خواننده رپی به نام شاهین نجفی . کلا نسبت به آهنگ های رپ ایرانی احساس خوبی ندارم . اما این آهنگ چیزه دیگه ای . آهنگی به نام ما " مرد نیستیم " که به جنبش زنان در ایرن تقدیم شده است ... آهنگی واقعا تاثیر گذار ... البته دربعضی جاها به کسانی مثل گنجی و کیارستمی نیشی زده که شاید از محبوبیت آهنگ کاسته ... خود شاهین نجفی در وبلاگش نوشته :
«برای من جالب بود که احزاب سیاسی و گروههای مختلف فعال زنان، نسبت به این آهنگ هیچ واکنشی نشان ندادند، برخلاف رسانههای مهم که این کار را پخش کردند و در مورد آن صحبت کردند. به نوعی برای ما و به خصوص شخص من مشخص شد که ما با چه کسانی مرزبندی داریم، با کی داریم صحبت میکنیم و مساله چیست.»
او دلیل انعکاس کم این آهنگ را بین اعضای جنبش زنان در این میداند که این گروه دست روی مسایلی گذاشتهاند که شاید برای برخی از فعالان چندان جذاب نیست: «با آنکه ما آقای گنجی را دوست داریم اما چون نسبت به ایشان انتقاد داریم، شاید اعضای جنبش زنان این مساله برایشان جالب نباشد. از طرف دیگر موضعگیری ما نسبت به مساله مذهب مشخص و روشن است. برخلاف سکولاریسم اختهای که در داخل ایران صحبت میشود که فقط شکل است و محتوای درونی ندارد.»
اینم بگم که شاهین نجفی برعکس رپرهای دیگر در ایران نیست و در خارج از کشور گروهی به نام تپش ۲۰۱۲ را تشکیل داده .
اینم لینک دانلود این آهنگ .
این یکی هم لینک ویدیو در سایت یوتوب .
این چند روزه متن بعضی قسمتاش بدجوری تو ذهنم می چرخه :
" مثل اون دختری که پردشو دوخته و اون که پول نداشت تو آتیش سوخته " ...
... " کسی که خیانت نکرد به شوهر چی شد؟ : پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد
باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه
زنی که همیشه یه سایه اونو می پایید عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید " ...

... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ،
!!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ،
... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ،
!!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ،
... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ،
!!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ،
... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ، ... ،
!!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ، !!! ،

خب ! به یک بازی وبلاگی دعوت شدم . بازی که واقعا جدی است . ( اصولا همه بازی ها جدی هستن ، این ماییم که اون ها رو به بازی می گیریم ) . نسل ما ، سرگردانی ها و تردید هایش ... از طرف دو نفر به این بازی دعوت شدم : محیا و نسیم .
نسل ما ! این ترکیب برای من آشنا و از طرفی کاملا برای من غریبه است . نمی دانم ! واقعا گاهی که می مانم که نسل من شامل چه کسانی است . گاهی اوقات نسل خود را آن هم نسلانی می دانستم و می پنداشتم که فضای ذهنیشان را درک می کردم . اما الآن و در این شرایط هم نسل خودم را آنانی می دانم که اصلا شبیه من نیستند ! آنانی می دانم در خود و افکارشان غوطه ورند . آنان پسرانی می دانم به دنبال انداختن تیکه هستند و آن دخترانی که بی صبرانه منتظر تیکه ! آنانی را می دانم ... بی خیال ! فقط قبل از شروع خواستم بگم که حتی نسبت به ترکیب " نسل ما " هم تردید دارم !
اسم خود این بازی هم کمی جهت دهنده و ژورنالیستی است ! آیا واقعا نسل ما سرگردان است و تردید دارد ؟!!
نسل ما نسلی است که بی هدف است ! شکاک است ! به هیچ کس اعتماد ندارد ! به این استدلال رسیده است که همه چی بازی است و از این استدلال به این نتیجه رسیده که بی خیال همه چیز بشود ! نسل ما بی حوصله شده است !
هر وقت " حرفی " زد به او گفتند تو " غرب زده ای " ! هر وقت " اعتراض " کرد ، گفتند پس " ارزش های " ما را چه می شود ؟! هر وقت گفت " چرا " ، به او گفتند چون " ما " می گوییم ! هر وقت گفت این مسئله " درست نیست " ، گفتند " صلاح " را ما می دانیم ! هر وقت خواست بگوید که " من " هم هستم ، گفتند با عرض پوزش وقت شما به " پایان " رسید ! هر وقت گفت من هم " بازی " ، گفتند شماها فعلا " توپ جمع کن " وایستید !
جالب است ! حالا همان ها می گویند چرا نسل شما این طوری است ؟! چرا این قدر بی خیال و چرا این قدر بی هدف ! بغضی نسل ما فرا گرفته است . عده زیادی ترجیح دادند اصلا نباشند و در دنیای خودشان سیر کنند ، تصمیم گرفتند که تیکه بندازند و منتظر تیکه باشند ! تصمیم گرفتند در جمع هایشان زمزمه کنند " من برات بیس می زنم " تا گاهی و حتی لحظه ای ندانند چرا و چگونه به این جا رسیدیم . ندانند که قربانی هستند ، قربانی افکار و سیستمی که می خواهد همین گونه باشند ! و نمی دانند که این همان بغض است ! بغضی که گریه اش خنده و بی خیالیست !
عده ای دیگر از ما هم داریم دست و پا می زنیم ... شده ایم مثل کسی که در دریا در حال غرق شدن است و گاهی سری به بیرون می آورد و حرف نامفهومی را می زند ! مسخره تر اونه که باید با دو گروه هم بجنگیم ! یک گروه همان عده دیگر نسل ما و گروه دیگر نسل های قبل !
می خواستیم بگوییم که بابا ! هنجار های شما شاید و فقط شاید برای ما ارزش نباشد ! کسی تحمل شنیدن این جمله را نداشت ! نتیجه هم آن که اصلا هنجاری نداریم ! خواستیم گاهی به بعضی چیزها شک کنیم ! این بار هم کسی گوش نکرد ! نتیجه آن که دیگر به همه چیز و همه کس شک می کنیم !
در آن که نسل ما نسل جوگیری هم هست شکی ندارم ! به قول استاد ایرج جنتی عطایی " ما رو با قطره اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد ، ما رو با بوسه شعری میشه ترانه بارون کرد / مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت ... "
دچار سرخوردگی هستیم ... می خواهیم کاری بکنیم ... می خواهیم حرفی بزنیم اما انگار کسی دیگر رمق ندارد ... یکی باید به ما جواب بده یکی باید به ما بگه چرا ! و این " یکی " چه کسی است ؟! نسل های قبلی ، " نسل ما " و یا همه ! در آخر باز هم به همان ترانه " سکوت سرد " کاوه یغمایی می رسم ، همان ترانه ای که اسمش من رو برای ساختن این وبلاگ ترغیب کرد ... همان سکوت سردی که نسل ما آن را به ناچار انتخاب کرده ... سکوت سردی که ما را کم کم به سکوت دائمی سوق می دهد ...! :
صحبت سکوت سرده آدمهای تو قابه ، حرف این صورتکا نیست ، حرفا اون ور نقابه / حرف تردید یک نسله میون رفتن و موندن ، بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن / یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم ، وسط یک راه روشن یا هنوزم توی غاریم / یکی باید بگه آحر چرا رنگ ما پریده ، چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده ...
نسبت به این نوشته های خود هم تردید دارم !
* در آخر هم از وربال ، حسام و آمنه برای ادامه این بازی دعوت می کتم .
دوم خرداد است . سالگرد است شاید . غباری گرفته این زمان را . غباری از دایره های خاکستری که در تاریکی خود گاهی روشنی را فریاد می زنند ... زمان ها می روند و ما بزرگ می شویم ... و این ما هستیم در مربع های زندگی خود گاهی هم یاد می کنیم . رویا یا واقعیت ؟ یادی از واقعیتی که رنگ رویا را به خود گرفته است شاید ... گاهی در این سرزمین بادی می آید ... بادی آمد و همه چی را با خود برد ... شاید هم فریبی بیش نبود که در پستوی زمان خود را پنهان کرده است ... نمی دونم ... اما هرچه که بود ، مثل فانوس گرم و روشن بود ...
